بعید...
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 14:00
ولی این حجم از دلتنگی در من بعید بود .
صبحانه...
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 14:00
بوقت صبحدر جاده ے خاطـرات ...گـاهی ...به ڪوتاهۍ دستمو گاهی به بلنـداۍ دلتنگـیم ...قدم میـزنم ...بدنیست مابین راهاگـر بہ هَـم برخوردیم ....مرا به صبحانه اۍ مخـتصر دعوت ڪنیمثلا یڪ چاۍ پـر مـرام ...با دو حـبه معـرفت ..Adblock test (Why?)
تو را دوست دارم...
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 14:00
من از عهد آدم تو را دوست دارماز آغاز عالم تو را دوست دارمچه شبها من و آسمان تا دم صبحسرودیم نم نم: تو را دوست دارمنه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!من ای حس مبهم تو را دوست دارمسلامی صمیمی تر از غم ندیدمبه اندازه غم تو را دوست دارمبیا تا صدا از دل سنگ خیزدبگوییم با هم : تو را دوست دارمجهان شد یک دهان...